سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

خواب دیدن و رفتن به مهدکودک

اواخر مهر ماه بود. یه روز صبح که از خواب بیدار شدی اومدی گفتی که خواب دوستامو دیدم. خیلی خوشحال شدم. خودت خیلی خوشحال بودی و دوست داشتی که بری ببینیشون. من که قبلش کلی اصرارت کرده بودم که از مهر ماه بری مهد راضی نمی شدی، حالا که دیدم کلی ذوق داری سریع آمادت کردم و با هم رفتیم مهدکودک. وقتی رفتیم مهد، وارد کلاس که شدی دوستات کلی جیغ زدن و اومدن بغلت کردن.  خاله ها هم کلی از دیدنت خوشحال شدن. خانم زهره بخش باهام دعوا کرد که چرا زودتر نیوردیش و من واسش توضیح دادم که خودت دوست نداشتی بیای و همش فکر میکنی من دوباره میخوام برم سرکار و نفر آخر میام دنبالت. الان خداروشکر یک ماه از مهد رفتنت میگذره روزبه روز بیشتر ذوق مهدتو داری. ذوق دو...
5 آذر 1397

پشه دزفولي

چند روز پيش يه پشه بد زير چشمتو نيش زده بود و از اونجا كه به نبش پشه حساسيت داري، بدجوري ورم كرده بود. وقتي رفتيم درمانگاه كه دكتر ببينتت همه اونجا با تعجب نگاهت ميكردن و ازت ميپرسيدن كه زنبور نيشت زده؟ يه آقايي ازت پرسيد: عمو زنبور نيشت زده؟ بهش گفتي: نه، يه پشه دزفولي بوده😁 عمو هم گفت: اي ازگرات پشه هاي دزفولي رو🤣🤣🤣 يه اقايي ازت پرسيد: كوچولو چي شده؟؟؟ گفتي: پشه نيشم زده، از بس شيرينم، پشه ها نيشم ميزنن😜 اونم گفت: اره شما خودت قند و نباتي توهم گفتي: من عسلم😋😋😋😋  
28 مهر 1397

مشهدمقدس...

عزیزدل مامانی سلام... 21 خرداد ماه بود که رفتیم مشهد.... من و تو و بابایی خیلی عالی بود....خیلی خوش گذشت.... دقیقا 26 ماه رمضان بود که رفتیم واسه همین اونجا من و بابایی روزه بودیم بعد عیدفطر با بابایی رفتی موجهای آبی خیلی بهت خوش گذشت........حدود 7 ساعت اونجا بودین، آخرشم بابایی به زور آورده بودت هتل. کلی بازی کرده بودی، شنا کرده بودی و کلی گرسنه شده بودی و کلی چیزمیز خورده بودی اونجا خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم کلی بهت خوش گذشته، چون از تو اهواز که سایتشو نشونت داده بودم همش منتظر بودی که زود بریم مشهد و بری موجهای آبی. عکس‌های مشهد و بعدا میذارم حتما. اونجا همش سراغ عمواحمد و میگرفتی و میپرسیدی که چرا برنمیگرده ...
2 مرداد 1397

ماجرای آشنایی با حروف الفبا و نوشتن اعداد

چندوقت پیش داشتی بازی می کردی یدفعه رفتی تو اتاقت و بسته ی دستمال مرطوب  فیروز و آوردی جلو و نشونم دادی و گفتی: مامانی نگاه کن، اینجا نوشته فیلشاه! (فیلشاه انیمیشن ساخت ایرانه که اتفاقا با هم رفتیم سینما و خیلی خوشت اومد ازش) متوجه شدم که تو حواست به حرف ف اول هر دو کلمه بوده و اینو تشخیص دادی. خیلی خوشحال شدم. عصری با بابایی رفتیم رهام و چندتا کتاب داستان خریدیم واست و یه کتاب مخصوص آشنایی با حروف الفبا. ط رو که دیدی، گفتی: این مال ماشین باباییه (هزار ماشالله به پسر باهوش خودم که حواسش همه جا هست.) تو بازار تابلوهای فیزیوتراپی رو که میدیدی یا فلافی؛ میگفتی نوشته : فیلشاه الان چند تا از حروف رو میشناسی. چند روز پیش رو ت...
22 ارديبهشت 1397

پاپیا

چند روز پیش رفته بودیم فروشگاه رفاه. من و بابایی یه بسته دستمال توالت برداشتیم و گذاشتیم توی سبد ماشین شما. همینطور که تاب می خوردیم یدفعه چشمت خورد به دستمال توالت های پاپیا. ماشالله خیلی حواست به آرم ها، مارک ها و نوشته ها هست. نشونم دادی و گفتی: مامانی از این پاپیا ها بردار. گفتم حتما چون توی تلویزیون تبلیغ شو میبینه دوست داره از اینا برداریم. تا رسیدیم خونه، سریع رفتی بازش کردی و یدستمال ازش کندی و گذاشتی رو زمین. بعد چند ثانیه که نگاهش کردی اومدی بهم گفتی: مامانی پس چرا این پرواز نمیکنه؟؟؟ تازه فهمیدم چون تو تبلیغش دستماله پرواز میکرد همش واسه این خاطر ذوق داشتی که پاپیا بخریم. هرچی واست توضیح میدادیم که اون واقعی پرواز نمیکر...
22 ارديبهشت 1397

3 سال و هشت ماهگیت

مهربانم سلام الان که می نویسم 3 سال و هشت ماهته با 102 سانتیمتر قد و 16.2 کیلوگرم وزن. خیلی خیلی عزیزدل من و بابایی هستی. خیلی دوست داریم جدیدا یکسری حرفای قلمبه سلمبه میزنی مثلا : می خوام غافلگیرت کنم. چقدر اینا زیبا هستن. گوشت با منه؟ بذار واست توضیح بدم. متشکرم کم کم یخمون آب میشه اون روز بهم گفتی: مامانی وقتی اون سبزها رو میذاری خیلی خوشکل میشی منظورت لنزهایی بود که بابایی واسم خریده بود. یا هروقت بابایی داره باهام شوخی میکنه و اذیتم میکنه بهش میگی: بابایی به خودت ادامه بده واسه اولین بار یه پازل و بدون کمک من خودت درستش کردی و خیلی ذوق کردی. پازل دورا بود که عکسشو تو پست بعدی میذارم. چندوق...
22 ارديبهشت 1397

اولین های تو

اولین فیلم سینمایی که کامل با هم دیدیم یه فیلم خارجی بود که توش یه دختربچه میوفته تو آب و میره توکما و تا آخرش همش ازم می پرسیدی: مامانی الان خوب میشه؟ و خداروشکر خوب شد. بهمن 95 (2 سال و پنج ماهگی) اولین سریالی که کامل با هم دیدیم البته فقط یک قسمتش اما اسمشو یادم نمیاد، فروردین 96 بود (2 سال و هفت ماهگی) اولین جمله ای که گفتی، متاسفانه خود جمله یادم نیست ولی 2 سال و یکی دو ماهت بود اولین باری که مسواک زدی با خمیردندون، اردیبهشت 96 بود که 2سال و هشت ماهگیت بود ؛ ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدی و گفتی میخوام مسواک بزنم. اولین باری که خودت تنهایی لقمه گرفتی واسه خودت، شام خوراک میگو داشتیم و دو سال و هشت ماهگیت بود. اولین با...
22 ارديبهشت 1397

مهربانم سلام❤️

سلام سلام سلام سلام سلام دلم ميخواد به اندازه تموم روزهايي كه نيومدم و چيزي ننوشتم سلام كنم. دلم ميخواد به اندازه تموم اون لحظاتي كه ثبت نكردم حرف بزنم. دلم ميخواد همه اون اتفاقها، كلمات، جملات و حركاتت رو اينجا بنويسم. دلم خيلي چيزها ميخواد... دلم ميخواد تموم اون روزهاي خوبي كه كنار هم بوديم دوباره تكرار بشه، دلم ميخواد برم سركار ولي مثل سابق همونقدر ببينمت، بات حرف بزنم، باهم صبحانه و ناهار بخوريم، با هم ...بخوابيم و كنارم بيدار بشي و همونقدر واست وقت بذارم.ر دوست داشتم برم سركار ولي نه به اين قيمت كه از تو دور بشم😔 چقدر حيفه كه نميشه هر دو رو باهم داشت!😭 توي اين ١٠-١١ ماهي كه رفتم سركار بيشتر از چهار پنج باره كه...
20 مهر 1396

هشتمین مروارید

مهربان پسرم سلام الان که دارم مینویسم شما خوابی و من هم فرصت رو غنیمت شمرده و اومدم که وبلاگتو آپ کنم. تقریبا یک روز بعد از مشاهده ی هفتمین دندون در انتهای دهانت، هشتمی هم پدیدار شد خداروشکر الان دوتا دندان آسیاب بالا رو درآوردی و پایینی ها هم در شرف جوانه زدن هستند. محمدپارسای عزیزم جدیدا از باباجون یادگرفتی که مسح پا میکشی و بعد میری سجاده رو از کشو درمیاری و با بابایی نماز میخونی. یه روز باید از نمازخوندنت فیلم بگیرم خیلی بامزه نماز میخونی. بهت افتخار میکنم پسرگلم ...
28 دی 1394